حكيم زجاجى
1204
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
دماغش پريشان مى ناب كرد * به زودى ورا باده در خواب كرد چو بر آسمان رفت عيسى ز خاك * زمين گشت از آن مرد داننده پاك بگفتند با شه كه بنشان وزير * كه باشد سرافراز و روشنضمير ابو بكر گفتا كه پور ولى * كه كس نيست چون او به روشندلى پس از عيسى ، احمد بود پيشرو * كه بربايد از چرخ گردان گرو فرستاد خسرو يكى مرد پير * بر آن جوانبخت روشنضمير كه برخيز دست وزارت توراست * به تو مىشود كار اسلام راست جواب اينچنين داد دانشپذير * كه من نيستم مرد شغل خطير نباشد چنين كارها كار من * چرا شد شهنشه خريدار من فرستاده گفت اى سرافراز مرد * مگو اين حكايت ، از اين بازگرد گرت آرزوى وزارت نبود * به دل در تو را اين بشارت نبود سمند بزرگى چرا تاختى * ستام به جوهر چرا ساختى دويت تو اى مرد ، زرين چراست * لگام فرس گوهرآگين چراست غلام ختايى زرينكمر * براى چه دارى تو اى پرهنر چرا پيشكش كردهاى شاه را * چرا ز اين نشان رفتهاى راه را چرا ساختى مسند زرنگار * جز از تو كه كردست از اينگونه كار بيا ، بر سرير وزارت نشين * نشان باغ اقبال و برخور از اين برفت آن سرافراز زرين كلاه * چو خورشيد تابان به نزديك شاه لقب مجد دين بود و نام احمدش * نشاندند چون ماه بر مسندش بر آن كامران كرد گردون نثار * نشست از بر مسند زرنگار بياراست ديوان شاه جهان * بر او آفرينخوان كهان و مهان چو شد كار آن نامبرده سره * . . . . . . . . . آمدى پيش او بربره ( ؟ ) ز دانش منورتر از شمع شد * همه مال گيتى بر او جمع شد به دست اندرش سنگ چون موم بود * ورا بىكران فرع و مرسوم بود ( ؟ ) به همت شد آن كارديده بلند * بر خسروان سرور ارجمند